4 سالگی
ساعت ٤:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/٢۳ : توسط : الهه

امروز روز تولد توست  و من هر روز بیش از پیش به این راز پی می برم که تو خلق شده ای برای من تا زیباترین لحظه ها را برایم بسازی...

                                 تولدت مبارک

تولد امسال بهراد جون را منزل مامی فهیمه گرفتیم با حضور خانواده خاله طاهره چون بهراد خودش دوست داشت که فروغ و فرشاد را دعوت کنم و خانواده خودم و دایی هادی و مامانجون

البته دوست داشتم شلوغ تر برگزار کنم و دوستاش مثل رژین و اندیشه و چند تا از دوستای مهد کودکیش رو دعوت کنم ولی متاسفانه شرایطم جور نبود

این کیک هم دستپخت خودمه البته بسیار با عجله ببخش پسرم

تازه شمع یادم رفته بود 4 تا شمع شاه عبدالعظیمی گذاشتیم برای اتمام 4 سالگی بهراد گلینیشخند

ایشاالله توی مهد کودک هم میخوام جشن براش بگیرم

آنقدر شیطونی کرد این شیطون بلا اصلا نشد یه عکس تکی درست و حسابس ازش بگیرم

دوستت دارمماچ


 
تولد دایی میلاد
ساعت ٦:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٦/۱٩ : توسط : الهه

دایی میلاد جون تولدت مبارکهورا

ایشاالله به آرزوهات برسی زود زودلبخند

بهرادم که عاشق داییهاشه صبح زنگ زد بهش تبریک گفت و پشت تلفن لو داد که ما داریم برات کیک درست میکنیم .حالا خدا را شکر شکل کیک رو بهش نگفتم که لو بده آخه میلاد به میلاد خطر معروفه و منم یه کیک به شکل علامت خطر یا همون جمجه آدمیزاد یا skullدرست کردمنیشخند

کادو هم همین بود دیگهخجالت

 


 
تولد مهناز جون
ساعت ٤:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٦/۱٦ : توسط : الهه

بالاخره ما هم بعد از چندی یه تولد دعوت شدیم

تولد مهناز جون زن پسر عمه جونم

از آنجاییکه من خبرنگارم و همه جا دوربینم دستمه مرتضی (پسر عمه ام ) که مارو دعوت کرد گفت دوربین یادت نرهنیشخند

خلاصه ما هم کلی تیپ کردیم و بهراد جونو هم عصر خوابوندم تا شب شارژ باشه و بهمون خوش بگذره

موهاشم فشن کردم به قول خودش و با ذوق زیاد رفتیم

لباس شاد پوشیدم ولی از آنجا که چند وقته کم آرایش میکنم یه ریمل جسابی زدم با کمی رژ گونه و رژ لب جدیدم که خیلی دوستش دارم و رفتیم

در بدو ورود دیدیم که یکی از فامیلهای عمه ام اینا هم از تهران اومده و آخر تیپ وهیکل بیست

حالا خوبه اندامم خوبه خدا راشکر وگرنه اولین کسی که بهم میگفت پسری بود اینقد که از چاقی بدش میاد این وروجک

خلاصه پیش خودم گفتم کاش بیشتر آرایش کرده بودم ولی بعدش گفتم نه هرچه ساده تر باکلاس ترچشمک

از تولد هم بگم که بسیار خوب بود

تو فضای باز یه کافی شاپ که چه عرض کنم باغ بود

کیک خوشمزه و زیبا که بیشتر شبیه کیک نازمدی بود تا تولد

دستشون درد نکنه و ایشاالله سالهای سال باهم خوب وخوش زندگی کنند 

اینم بچه های حاضر در تولد:

از راست به چپ:

باران-سحر-بهراد فامیلشونلبخند-فرشاد-بهراد خودمونمژه

عزیز دل من هم همش با بچه ها بازی کرد و خوش گذراند و از فرشاد یک لحظه هم جدا نشد

اینم ژست پهلوونیش:بغل

 

 

 

 


 
تولد بازی
ساعت ٦:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٩ : توسط : الهه

امروز تولد منه نیشخند

بالاخره نهم فروردین رسید و مامان الی وارد 31 سالگی شد هورا

بابایی ناصر که سیرجان بودند و دایی محمد هم برگشت تهران

ما هم یک جعبه پای سیب خریدیم و رفتیم منزل مامان فهیمه تولد بازی

 

امیدوارم همه مامانا سالم باشند و سالهای سال تولدشون رو در کنار شیطونکاشون جشن بگیرندقلب

 

 (بهراد در حال صحبت با دوست خیالیشمژه)

 

 

 


 
 
ساعت ۱۱:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٤/۸ : توسط : الهه

روزها میگذرند و تو بزرگ میشی و صبرزیاد منم که زبانزد همه است خدارا شکر داره با تو بزرگ میشه

به نظر خودم که یک مادر صبورم و واقعا بعضی روزها بچه ها انرژی زیادی از مامانا میگیرند

امروز صبح تا عصر بهراد پوستمو کند و لی عصر چند ساعتی استراحت کردم:

امروز تولد آرشام(پسر همسایه پایینی) بود و فقط بچه ها دعوت بودند(بدون مامان و باباها) و بهراد برای اولین بار بود که تنها به یک مهمونی میرفت ساعت 7:30 -8 تولد شروع میشد

اسکوتر را برداشتیم و من و بهراد رفتیم پیاده روی تا سر خیابان که چند تا مغازه لوازم التحریر و اسباب بازیه

یک میز بیلیارد برای آرشام خریدیم و فروشنده هم کادوش کرد و برگشتیم

بهراد لباس عوض کرد و بعد از شنیدن نصایح من در خصوص مهمانی راهی شد چون کادوش بد بار و سنگین بود تا پشت در همراهیش کردم و ناناز مامان تا ساعت 10 موند

رفتم دنبالش گفتند داره بازی میکنه و خیالتون راحت باشه که داره خیلی بهش خوش میگذره و تازه کیکو آوردن بهراد هم جلوی من رو به بابای آرشام گفت:چرا کیک نمیارید؟مژه

حتی یه بارم دستشویی داشته که بهش گفتند میخوای بری خونه یا../؟؟

گفته: همین جا جیش میکنم و با کمک آقای جلالی زفته دستشوییخجالت

عزیزکم دیگه برا خودت مردی شدیاماچ

از خانواده آرشام جون تشکر میکنم که بهرادو دعوت کردند و شرایط این تجربه جدید براش فراهم شد

امیدوار شدم برای رفتنش به مهدمتفکر


 
عطاری بهراد
ساعت ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۸/۱٤ : توسط : الهه

توی سیسمونی بهراد یک سری چیزها بود که برا خودش یه پا عطاری بود

مثل:پودر نبات-عناب-سیاوشان-نشاسته-بادام پودر شده-ترنجبین-آرد برنج-

روغن بادام تلخ

همه آنها را در یک کشو چیده بودم و موقع دیدن سیسمونی نظر همه را جلب کرد

البته بیشترین استفاده من از روغن بادام بود که هروقت به ده یا باغ میرفتیم به علت تغییر ارتفاع باد توی گوش بهراد میپیچید و یا گوشش درد میکرد یا خارش داشت 2 قطره از روغن را توی قاشق ریخته و روی حرارت کمی گرم میکردم و با قطره چکان داخل گوشها میچکاندم

بسیار اثر خوبی داشت

این نسخه دکتر شکیبا بود ممنونم از راهنماییهای همیشگی ایشونلبخند

البته روغن بادام حتما باید تلخ باشد


 
شرح سیسمونی
ساعت ٥:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۳/۳٠ : توسط : الهه

اینم لیست سیسمونی پسر گلم که من از توی لیستهای مختلفی که از اینترنت و مغازه ها گرفته بودم گلچین کردم و خریدم:

عکس اونها را با هدف ثبت یادگاریها اینجا میذارم.

1-سرویس خواب نوزاد نوجوان که از حسن آباد خریدیم

2-سرویس رورویک-کالسکه-کریر(carier)-صندلی غذا-ساک وسایل-(mama love)

(البته از رورویک اصلا استفاده نکردم چون بهراد دوست نداشت توش بشینه دوست داشت فقط اونو هل بده. بعدا فهمیدم از نظر علمی وسیله مناسبی نیست)

3-پشه بند-

4-شیشه و پستونک ارتودنسی و زنجیرش(nuk)-مسواک انگشتی-دندان گیر(nuby) شیر دوش فیروز که فقط یکبار استفاده کردم و بعد گذاشتمش بایگانیاوه

5-سرویس قابلمه(کویر)

6-سرویس غذاخوری

7-سرویس جغجغه

8-فلاسک آبجوش(چون اصلا شیر خشک نخریدیم استفاده نشدچشمک)

9-لیوان آموزشی-سرویس قاشق و چنگال (nuby)

10-پد سینه

11-صابون-شامپو-کرم سوختگی-(nivea)

کرم سوختگی را هم استفاده نکردم

(فقط یه چند باری که پای بهراد قرمز شده بود از پماد کالاندولا استفاده کردم.عالی بودو تازه پاهاش سفید هم میشدچشمک)

12-دستمال مرطوب(pampers)-گوش پاک کن-پودر فیروز-پمپرز-وازلین-شانه-

ناخن گیر-قیچی کوچک-

13-پیش بند-دستکش-جوراب-کلاه پارچه ای و آفتابی-کفش-دمپایی-

14-لباس:3 دست شامل:زیر دکمه دار-بلوز شلوار (آشور)

سرهمی مخمل و تریکو-بلوز شلوار بافتنی 2 دست-

کاپشن را هم خاله اعظم اظ مکه آوردندقلب

بلوز شورت-شلوار پیشبند دار جین-شلوار تک تریکو-

15-لحاف و تشک و بالش و بغل تختی مامان دوز برای داخل تخت و لایکو برای مهمونی-بالش شیردهی

16-زیر انداز غذا خوردن +دستمال و پیش بندش ذرای مهمونی که خودم دوختممژه

17-آویز تخت

18-وان-لگن بزرگ و کوچک(نارنجی)-تبدیل توالت فرنگی-

19-لباس برای بابا و مامی نوزاد-

 

 

15-سرویس حوله(چی کو)- دستمال خشک کن 2 عدد

الان 7 ماهه هستم و  برای خرید سیسمونی میرم پیش بابا و مامانم

چه روزهای خوبیه خدا راشکرلبخند

از ویار خبری نیست و من فقط کارم شده  خرید

خاله اعظم هم همراهیمان میکنند. ممنون از همه کمک هاشونقلب

وممنون از خاله طاهره که این بلوز شلوارو برای بهراد بافتندقلب

 


ادامه مطلب را مطالعه کنید
 
روز شمار اولین ماه
ساعت ٥:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٧/٢٩ : توسط : الهه
 
تولد
ساعت ٦:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٧/٢۳ : توسط : الهه