مهمونی طرف آتش
ساعت ۱٠:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٧/٢٦ : توسط : الهه

امشب ولیمه دادیم

برای تولد پسر نازم

قبونش برم من. نه !ببخشید خانم دکتر مشاور گفتند :نگیم قربونت برم .اشتباهه. باید فقط مثبت بگیم حتی قربون صدقه هم باید مثبت باشهنیشخند

پس میگم: دوسش دارم این پسرو خیلی زیاااااااادماچ

خلاصه که مهمون داشتیم و خانواده باباسعید شام مهمان ما بودند

به صرف:قرمه سبزی و چلو کبابو مخلفات...

دایی داوود و زندایی هم آمدند یه سر بهمون بزنند که برای شام نگهشون داشتیم

اسم پسرم را هم اعلام کردیم. بابا سعید بلند گفت: اسم بچه هم مشخص شد.بهراد به معنی بهترین رادمرد-جوانمرد خوبمژه

وقتی همه رفتند بهراد یک دفعه گریه کرد وچون در پنجره اتاقش باز بود فکر کنم یک دفعه سردش شده بود.

من که از ترس مثل بید میلرزیدم و گریه ام در اومد و رفتم تو بغل بابام. فکر میکردم دور از جون حالا بچه یه چیزیش میشه !خوب بی تجربه ام دیگه. تازه چند روزه مامان شدمقلب

راستی دایی میلاد هنوز خدمت سربازیه . نتونسته بیاد پسری رو ببینه!ناراحت